نابهنگام

کتابهایی بوده اند که در سن کم خوانده ام.ذهنتان به سالها پیش نرود.ممکن است کتابی را تنها چند ماه زودتر از موعد بخوانی.حالا اعتراف می کنم که نفهمیدمشان.وقتی می گویم نفهمیدم میرزایی را فرض کنید که متنی را به زبان بیگانه بلند برایش بخوانند و او به فارسی بنویسدشان.باید می گذاشتم که کتابها خودشان وارد زندگیم شوند.من وظیفه ام این بود تا خودرا در مسیرقرار دهم وبگذارم تا کتابهایی که به من مربوط است خود به تبعش بیایند.حالا حس می کنم کمی آماده شده ام تا به سراغ آن کتابهای فهمیده نشده یا خرفهم شده بروم و تازه ببینم که موضوع چه بوده و این چه سماجت کودکانه و تحمیل شده ای بوده که در برداشتن لقمه گنده تر از دهانم داشتم و چرا به دروغ فکر میکردم بیشتر از سنم می فهمم(باور کنید در این دنیا هیچ کس بیشتر از سنش نمی فهمد).کاش همان وقت را صرف شناختن دنیای همان سالهایم می کردم و اجازه می دادم ذهنم به موازات زمان و تجربیات و البته مطالباتم پیش برود.اینها را نوشتم که بگویم این ولع با سواد شدن و زودتر از موعد خواندن که اتفاقا به ابزار تفاخر هم تبدیل شده بسیار خطرناک است.قضیه همان واماندگی فرهنگی است.ورود اصواتی بی دلالت به زندگیمان بی اینکه پی از هدفی ببرند.مثل کودکی که غامض ترین واژه ها را بی اینکه وقعی به معنیشان بنهد با ذوق به زبان می آورد.قطعا سواد ما هرگز به تعداد کتابهایی که خوانده ایم(که اغلب همان میرزایی است که جملات بیگانه را به خط مادری می نویسد)نیست.سواد ما تنها به تعداد سطرهایی است که توانسته ایم آن را به جایی در دنیای واقعی ارجاع دهیم و به تعداد پرسشهایی است که از پی آنها خوانده ایم و نه داده های چپانده شده در ذهنمان.حالا این فضای متوهم و احمقانه که در برابرمان ایستاده و خودآگاه یا نا خودآگاه جزیی از آن شده ایم، مدفوع همین اشتباه است.این اذهان خیالی  که حرفهای به ظاهر منطقی می زنند اما از متافیزیکی غریب می آیند، تربیت شده اند تا دنیای متناقضی بسازند و القا کنند که واقعیت همین است.پیامبرانی هستند مزدور که به گونه ای سخن می گویند که فهمیده نشوند تا بتوانند بی اینکه تعرضی ببینند هر مزخرفی بگویند.پیامبرانی که واقعیتها ی نزدیک را به همان سبکی تعبیر میکنند که کشمکشهای قبیله ای در اقیانوس اطلس را و رسالتشان تبدیل دودوتا چارتا های ساده به دیالکتیک های پیچیده است.کاش میشد این ماراتن زوری ادراک تمام شود و ما کمی به خودمان و ذهنهای خسته مان فرصت درنگ میدادیم .کاش میشد اذهان ما دوباره به مسیر طبیعیشان برگردند و زبان بیش از این در هاله فرو نمی رفت...

/ 1 نظر / 32 بازدید
مانلی

سلام.خودتی دیگه؟از لحن نوشتت که برمیاد خودت باشی.خوبه که دوباره آپ کردی